![]() |
![]() |
|
|
...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:26 توسط محسن-میم |
|
|
بی حوصله بودم، جلوی تلویزیو ن لم داده بودم و گه گاهی هم کانالی عوض میکردم... فکرم به همه جا می رفت گوشی تلفن همراهم هم کنار دستم بود ،بر داشتم و در لیست موزیک ها ناگهان (در برابر باد ) را دیدم و...play ...یادم به قبل تر ها رفت...دلم عجیب گرفت..وعجیب تر تنگ شد...تنگ شد برای حال و هوای آن روز ها...برای همه چیز ...برای کامبد با آن تصمیمات ناگهانی و آن غلو ها و آن برنا مه های نجومیش...برای مهدی با آن سکوتش و آن نگاه آرامش... برای ایمان با آن کاغذ های بهم ریخته و تلفن های پی در پی به این ور و آن ورو از همه بیشتر گیری که به سوء پیشینه ها میداد...برای الیاس با آن شور و شوق و حتی نیامدن و بد قولی هایش...برای میریام با جلسه هایی که وقت و بی وقت تنظیم میکرد...برای سارا با آن دوربین و مباهی! ، مباهی ! گفتنش....برای عطا که وقتی میومد همه ناراحتی یادشون میرفت و فقط میخندیدیم...برای همه ...برای همه چیز... برای سیگار هایی که در ایوان نیم متری دفتر میکشیدیم و خاکسترش را پشت یخچال میریختیم...خلاصه آهنگ حسابی روح و روانم و بهم ریخت...یادش بخیر ... با همه بدی ها و خوبی هاش عجیب دلم هوای اون روز هارو کرده....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:4 توسط محسن-میم |
|
|
۱
دلش لرزید.... و دستانش... *** راه می رفتند ...و ...دستانشان در آغوش هم... راه می رفتند...هم پای هم... همراه نه... *** دلش لرزید... و دستانش... ۲ از دور می آمد...نزدیک شد و... گذشت...رایحه ای جا ماند... هر دو شنیدند... ...هیچ نگفتند... دلش لرزید ... و دستانش... *** از کنار هم میگذریم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:15 توسط محسن-میم |
|
|
...قبل تر ها تعطیلی بیشتر می چسبید...هنوز هم خوب است اماجدید تر ها آنقدر زیاد شده که دیگر حوصله آدم سر میرود...کسالت جای استراحت را گرفته...خلاصه...اضافه کنید به همه اینها غروب آفتاب و هوای گرفته دم برف و جمعه سرد زمستان را...به هر حال ...بگذریم...هیچ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:21 توسط محسن-میم |
|
|
... و کوچ میکردیم...
و کوچ...و همچنان کوچ... چونان پیشینیانمان....و قرار بر ماندن نبود...که کوچ همراهمان بود... و قرار بر ماندن نبود...و ماندنی نبودیم...اما...اما...ماندنی پنداشتیم...و نبودیم... و کم کم...ماندیم...اما...کوچ در خونمان مانده بود... خسته بودیم از کوچ هزاران ساله ... رخت و بار نهادیم...بر خاک...و تن نیز... اما خسته بودیم...و خواب...و خواب...و خواب... ... قرار بر ماندن نبود...و نماندیم...و رخت و بار بر دوش نحیفمان نهادیم... و... کوچ... اما... آه... اکنون از پای فتاده ایم... اما کوچ در خونمان بود... به راه افتادیم...و کوچ ...اما... به کوچ ابدی...که روحمان... و کوچ... و کوچ...و کوچ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 21:44 توسط محسن-میم |
|
|
دخترک ٬روی صندلی پارک ٬ نشسته بود. صندلی هم در پارک بود ٬هم در پیاده رو٬ و البته رو به خیابان...موی سرش را دور انگشتش حلقه میکرد و وقت میگذراند...خیلی وقت بود هوس یک نخ سیگار کرده بود...هوا انگار که سرد بود چون همه مردم را که میدید حسابی خود را لباس پیچ کرده بودند...سرش را بالا کرد خورشید کم جان زمستان از لای درخت بالای سرش به چشمش افتاد... کمی که سرش را کنار کشید چشمش زیر یک شاخه درخت پنهان شد و به سایه رفت...در همین حال و هوا بود که صدای ترمز شدید یک اتومبیل توجهش را جلب کرد ...ترسید ...از جا پرید...صدای جیغ های ممتد میشنید...آنطرف خیابان بود... از اینجا می شد دید...دخترک از جمعیت رد شد و به کنار صحنه تصادف رسید...زنی جیغ میزد و پسرک را که روی زمین افتاده بود تکان میداد...فریاد میزد و صدایش میکرد...فایده ای نداشت...دخترک نگاهی به پسر کرد و از ذوق چشمانش برق زد...خیلی وقت بود که تنها بود دست پسر را گرفت و از جمعیت رد شدند...از صدای جیغ و همهمه مردم کم کم ٬دور میشدند...دخترک و پسر به داخل پارک رفتند...روی صندلی داخل پارک نشستند...پسر نگاهی به دخترک کرد...به او گفت که پوستش بی حس است...دخترک گفت٬٬٬ چیز مهمی نیست٬من هم که تازه مرده بودم همین طور بودم...
... انگار هوا سرد بود٬چون مردم حسابی خود را لباس پیچ کرده بودند...پسرک روی صندلی پارک نشسته بود ...موی دخترک را دور انگشتش حلقه می کرد...و دخترک به او لبخند زد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:0 توسط محسن-میم |
|
|
گفتم: از آن باغبان بپرس ٬ حتمن می داند.
- قطعه ۲۳۰ از کدوم طرف بریم؟ باغبان پیر با لهجه غلیظ آذری گفت: از اینجا دور بزن و ... - همشهری٬ ترکی بگو . - او طرفدن کی گتدون٬ ایکی مینجی خیابانی آخرا جاخ گت....! دور زدیم.و رفتیم.از همانجا که گفته بود.قطعه های جدید.دیرشده بود... رسیدیم.عکسش را دیده بودم.خودش ترسناکتر بود.ترسیدم.گورهای خالی.زیاد و خیلی زیاد...والبته ...خاک...همه جا خاک...ترسیدم. آدم ها کنار گور های خالی راه میرفتند...شلوغ بود.یاد قیامت افتادم .انگار از گور بر آمده بودند.صدای چندمداح می آمد.صدا های نا هنجار بلند گوها به هم آمیخته بودند.همهمه بود. اشک بود وجیغ . والبته خاک...بسیار... کفن کنار رفت .همهمه بسیار شد و اشک.شانه ها میلرزیدند...صورت ها سرخ ٬ چشم ها هم... سرها به روی گور خم شد...سر من هم٬ و تلقین...تلقین...تلقین...ترسیدم...وحالا ٬....لحد...سیمان سخت...دست به دست شد.و مرد مرده پشتش پنهان شد...و خاک... باز هم خاک...و...تمام... خدا حافظی کردیم . سوار ماشین شدیم.کفشهایم را دیدم...ترسیدم....کفشهایم خاکی شده بود....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 19:46 توسط محسن-میم |
|
|
عجب کیف سوزناکی دارد این سرما خوردگی...دوروز در خانه ماندن و خوابیدن زیر پتوی دو طبقه و باز لرزیدن از سرما...و دم کردن!...دارو ها هم که اغلب بد مزه و تلخ .دیگر می ماند٬ لیوان های پی در پی آب میوه و بشقاب های پشت به پشت سوپ و آش... شل شدم از این همه شلی...که دارو ها هم انگار همگی شل میکنند آدم را.سیگارهم که اصلا نمی چسبد...از صبح تا شب دیدن بر نامه های دیدنی و ندیدنی تلویزیون و چرت زدن های ناشی از جای گرم و البته کدوئین...خلاصه٬چندان بد نیست ٬گیجی و منگی مطبوعی دارد...گوشم سنگین شده و مزه ها هم٬ کم رنگ ترند.
به هر حال دارد میگذرد ... حیف شد! داشتم تازه تازه با او خو میگرفتم...همیشه همین بوده و هست...تا بیایی عادت کنی و تا بخواهی خو بگیری چرتت را پاره میکند و میرود... باید بروم..وقت خوردن داروهایم است...بیچاره من...حتی خبر ندارم از اینکه خودم به رفتن وا میدارمش...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:29 توسط محسن-میم |
|
|
به سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند...
گرفته کولبار زاد ره بر دوش٬ فشرده چوبدست خیزران در مشت٬ گهی پرگوی و گه خاموش٬ در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند٬ ما نیز راه خود را می کنیم آغاز... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 21:46 توسط محسن-میم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من از آسمان سخت نومیدم ای دوست، نومید،نومید...
میدانی؟ اینجا نباریده دیریست باران... نتابیده خورشید...نروییده دیگر نهالی ، زمین پوک و خالیست... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اردیبهشت 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزانه |
| پیوندها |
|
هیچستان واژگون فصل نو سکوت یخ زده من و تنهایی غربت |
|
RSS
|